او در اتاق انتظار تنها نشسته بود و به آلبوم عکسهای قدیمی خیره شده بود و در رویاهایش غرق شده بود

وقتی به خود آمد دید که یک نفر در کنار او ایستاده است و لبخند میزند و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد

آن غریبه همانند رویاهایش بود و همانند همان دختری که همیشه آرزویش را در سر می پروراند

او لبخند زد و به آرامی دستش را گرفت و او را به سمت دنیای خود کشاند

در اتاق نور ملایمی می درخشید و سایه ها رقص کنان عاشقانه ای را شروع کردند

او به آرامی او را به تخت خواب رساند و با بوسه های داغ و نفس گیر شروع به لمس بدنش کرد

حرکات او ماهرانه و پرشور بود و هر لمس او جادویی برانگیخته می کرد

لباسهایش به آرامی کنار رفت و بدنی زیبا و خواستنی در مقابلش نمایان شد

او با حرارت و اشتیاق وارد دنیای جنسی او شد و هر دو در میان شعله های آتش شهوت سوختند

نفسهایشان در هم آمیخته میشد و فضای اتاق پر از صدای ناله و لذت شد

او بدن او را به آرامی لمس می کرد و او را به اوج لذت میرساند

آنها در حالتی از جنون و شهوت بودند و لحظه ای از یکدیگر جدا نمیشدند

او با بوسه های داغ و نفس گیرش او را به دنیای جدیدی از لذت میبرد

او آهسته آهسته وارد دنیای او شد و تمام وجودش را پر از لذت کرد

او را در آغوش خود گرفته و با عشق او را به اوج آسمان می رساند

تمام بدنشان با عرق و شهوت پوشیده شده بود و از این لحظه لذت میبردند

با هر حرکت بدنشان به هم می چسبید و صدای لذت بخش آنها در اتاق میپیچید

او با لبهایش سینه های او را میمکید و او را به سوی دیوانگی می کشاند

هر دو در دنیایی از لذت و عشق غرق شده بودند و زمان را از یاد برده بودند

آنها در آغوش یکدیگر خوابیدند و رویاهای شیرین را در سر پروراندند