سایههای شبحآور خیابان را در بر گرفته بود مردی با ابهت در گوشهای تاریک ایستاده بود

نگاهش به آسمان خیره بود با اشتیاق چه کسی یا چه چیزی آیا بود؟ قلبش ضربان داشت گویی برای لحظهای خاص میتپید

ناگهان حرکتی از آن سو آمد و باعث شد او را به به آن سمت برگردد زنی زیبا با لباسهای تیره از سایه بیرون آمد

نگاهشان با هم تلاقی کرد و دنیا برای لحظهای ایستاد شیفته یکدیگر شدیدا جذب شده بیآنکه کلمهای به زبان آورند آغاز ماجرایی جدید در تاریکی شب

بدنهایشان نزدیکتر شد گویی طلسمی نادیدنی آنها را به سوی یکدیگر میکشید دست در دست هم شعلهای از شور را در وجودشان برافروخت

شب مهتابی بود و رازهای زیادی داشت آنها در عمق شب مست و حیران هر نفس حکایتی از نیاز و اشتیاق را بیان میکرد

سوسو کنان ناظر عشق سوزان بودند

پایان شبی پر از شور آنها را به دنیایی جدید برد جایی که تنها هوس حکمفرما بود و بس

هر دم در کنار یکدیگر رویایی بود عشاق در آن زندگی میکردند

و این داستان همچنان ادامه داشت با هر طلوع با شورتر از پیش بیشتر دل میبستند

و این هیجان هیچگاه از بین نرفت